خانه / مبانی علوم انسانی اسلامی / تمدن اسلامی بر پایه فکر و فلسفه اسلامی شکل گرفته است

تمدن اسلامی بر پایه فکر و فلسفه اسلامی شکل گرفته است

عبدی پور،مسئول دبیرخانه مجمع اندیشمندان ایران و جهان عرب گفت: پایه‌های تمدن اسلامی، تفکر فلسفی اسلامی است که آمیخته‌ای از عقل و نقل و در فلسفه ملاصدرا به خوبی متجلی شده است.

به گزارش روابط عمومی دبیرخانه مفتاح به نقل از خبرگزاری مهر، همایش جایگاه اندیشه های فلسفی در گفت‌وگوهای فرهنگی ایران و جهان عرب در بیت الحکمه بغداد برگزار شد. در این همایش اندیشمندانی از ایران حضور داشتند. حسن عبدی پور، مسئول دبیرخانه مجمع اندیشمندان ایران و جهان عرب به ارائه مقاله خود با عنوان غیاب فکر فلسفی و تاثیر آن بر فعالیتهای فرهنگی پرداخت که در ادامه چکیده ای از مقاله وی می آید:

ما در دنیایی زندگی می کنیم که در عرصه های علمی و تکنولوژیکی آن پیشرفت های چشمگیر و حیرت انگیزی رخ داده است. این پیشرفت ها به گونه ای بوده است که چهره دنیا را به کلی تغییر داده و گویی انقطاعی میان حال و گذشته بشر ایجاد نموده است. این انقطاع را می توان «انقطاع تاریخی» نام نهاد. در انقطاع تاریخی، دو دوره تاریخی از یک دیگر جدا می شوند و میان آن ها فاصله و شکاف بزرگی ایجاد می شود. این شکاف ها گاهی پر ناشدنی هستند به طوری که گذشته را برای امروزیان بیگانه، و حال را برای بازماندگان کهنسال، ناموجه می سازند. در انقطاع تاریخی، گذشته غیر قابل فهم می گردد و دوران جدید، به دورانی با مختصاتی کاملا جدید و غیر مرتبط با گذشته بدل می گردد.

یکی از ویژگی های انقطاع تاریخی آن است که در اثر آن، فعالیت های فرهنگی به کلی رنگ و بوی دیگری به خود می گیرند و شرائط به طوری تغییر می کنند که گویا فعالیت های فرهنگی در جامعه جدید، ربط بسیار کمی به گذشته تاریخی خود دارند و از آن ریشه سر برنیاورده اند. بسیاری از حکومت ها در طول تاریخ کوشیده اند که فرهنگ جامعه و مردم خود را به نحوی تغییر داده و عناصری را که خود به آن گرایش داشته اند به مجموعه فرهنگی آنان وارد کنند اما در عمل موفق نبوده اند. یکی از دلایل مهم این مسئله عدم هم‌خوانی آن عناصر با کلیت فرهنگی آن جامعه بوده است.

این واقعیت امروزه، در اثر انجام تحقیقات مفصل و متعدد، بر دانشمندان علوم اجتماعی روشن و بارز گردیده است که هر گونه فرهنگ هر جامعه با تاریخ آن جامعه در ارتباط وثیق و مستحکم قرار دارد. به عبارت دیگر نمی توان فرهنگ را عنصری جدای از تاریخ و چارچوب وجود و تجسم تاریخی یک جامعه فرض کرد. دانشمندان علوم اجتماعی، فرهنگ را «به عنوان مجموع ویژگیهای رفتاری و عقیدتی اکتسابی اعضای یک جامعه خاص» تعریف کرده اند. در این تعریف یکی از قیود بسیار مهم که به وسیله آن فرهنگ از سایر مولفه های فرهنگی متمایز می شود، قید «اکتسابی» است. اکتسابی بودن فرهنگ به معنای آن است که رفتارها و عقایدی که تشکیل دهنده فرهنگ هستند توسط گروهی آموزش داده شده و توسط گروهی دیگر در اجتماع فرا گرفته می شود. جامعه شناسان این فرایند را اجتماعی شدن (Socialization) می نامند. دانشمندان علوم اجتماعی معتقدند که هر مسئله ای را نمی توان در جامعه با استفاده از روش و سیستم اجتماعی کردن به افراد جامعه آموخت. به عبارت دیگر تنها عناصر فرهنگی می توانند از طریق فرایند اجتماعی شدن در جامعه آموزش داده شده و پس از مدتی وارد مجموعه فرهنگی آن جامعه شود که با کلیت وجود تاریخی آن جامعه سنخیت داشته باشد.

سوالی که در این جا پیش می آید آن است که اصولا چه عناصری قابلیت ورود به مجموعه فرهنگی یک جامعه را دارا می باشند؟ در پاسخ باید گفت، همان طور که اشاره شد، سنخیت تاریخی عناصر فرهنگی امری است که بدون وجود آن، اجتماعی شدنِ فرهنگی صورت نمی پذیرد.

وقتی از سنخیت تاریخی در مورد عناصر فرهنگی سخن می گوییم در واقع منظور ما از تاریخ، تنها سلسله حوادثی که در گذشته یک کشور روی داده است، نیست. منظور از تاریخ در این جا وجود و کلیت هستی یک مردم و ملت است که در خلال زمان های بسیار طولانی و مدید شکل گرفته است. شکل گیری و انسجام کلیت تاریخی یک ملت نشان گر وجود سنخیت عناصر فرهنگی در آن است.

در این جا این نکته را نیز باید حتما افزود که مراد و منظور از سنخیت عوامل فرهنگی با یکدیگر، تنها سنخیت ظواهر و نشانه های فرهنگی با یکدیگر نیست. سنخیت فرهنگی کلید واژه ای عام است که شامل بسیاری از مفاهیم و عوامل می گردد. یکی از مهم ترین عناصر موجود تحت این واژه، فلسفه است.

آن چه بر اهل دانش روشن است آن است که فرهنگ از فلسفه جدا نیست و اصولا این امر قابل تصور نیست که فرهنگ یک جامعه از فلسفه آن جدا باشد. به طور کلی وقتی می گوییم مثلا یک جامعه از فرهنگی متعالی برخوردار است، در واقع و عمق مطلب، این نکته را نیز منظور کرده ایم که فلسفه آن جامعه نیز عمیق و متعالی است. از آن سو، هر گاه می گوییم یک جامعه دارای فرهنگی مبتذل است، در واقع این نکته نیز مد نظر بوده است که فلسفه آن جامعه نیز از عمق کافی برخوردار نبوده و دارای سطوحی از ابتذال است. دلیل این همبستگی و پیوستگی میان فلسفه و فرهنگ چیست؟

در پاسخ به این سوال که دلیل همبستگی و پیوستگی میان فلسفه و فرهنگ چیست باید به این نکته اشاره کرد که میان این دو مفهوم نوعی رابطه تولیدی وجود دارد. به عبارت دیگر یکی از این دو نقش مادر و مولد را برای دیگری دارد. بی تردید در میان این دو مفهوم، این فلسفه است که نقش مولد برای فرهنگ را در بر دارد. این فلسفه است که با دست نامرئی خود، نوع و شیوه روابط میان اعضای یک جامعه را نظم می بخشد و به رفتارهای افراد آن جامعه الگویی می دهد که نام آن فرهنگ است.

فلسفه هر جامعه، بیان کننده عمیق ترین لایه های فکری و اندیشه ای آن جامعه می باشد. بنیان و استواری هر جامعه بر فلسفه آن جامعه مبتنی است. فلسفه چارچوبی را شکل می دهد که عکس فرهنگ در آن قرار می گیرد. بنا بر این اگر این چارچوب به شکل مربع باشد، عکس داخل آن نیز به شکل مربع در می آید و اگر چارچوب به شکل دایره باشد، عکس داخل آن نیز شکل دایره به خود می گیرد.

اما مسئله ای که باید به عنوان پیام اصلی این سخنرانی به آن اشاره شود آن است که ارتباط میان فلسفه و فرهنگ لاینفک و همیشگی نیست. چه بسا که در اثر حوادث و مسائلی، رابطه میان این دو سست شده یا قطع شود. پیچ ها و گردنه های سخت و صعب العبور تاریخی، همان جایی هستند که در آن ها رابطه فرهنگ و فلسفه می تواند دچار آسیب شود.

به عنوان یک نمونه روشن و در دسترس، که همه ما اعضای جوامع اسلامی با آن از نزدیک آشنا هستیم، می توان وضعیت فعلی جوامع اسلامی را مثال زد. اکنون اکثر جوامع اسلامی در وضعیتی قرار گرفته اند که در طول تاریخشان کم نظیر بوده است. در این وضعیت، فرهنگ در این جوامع، از پیشینه خود فاصله گرفته است. فرهنگ غرب در بسیاری از این کشورها به شدت در حال رشد و توسعه است. سبک زندگی مدرن و غربی در حال پیشروری است و ارزش ها و هنجارهای سنتی در حال خالی کردن میدان به نفع ارزش های غربی هستند. آمال و آرزوی های جوانان با آمال و آرزوهای پدران و مادران خود فاصله بسیار گرفته است و به همین دلیل درک متقابل میان این دو گروه بسیار کم شده است. حتی جهان بینی بسیاری از اقشار مسلمین به حالت سنتی خود باقی نمانده است. شعر، رمان، تئاتر، سینما، کنسرت و سایر عرصه های هنری همه مدرن شده اند. در یک کلام، فرهنگ کشورهای اسلامی در حال مدرن شدن است. این مدرن شدن فرهنگ در کشورهای اسلامی بدون هزینه و مشکل نبوده و نیست. برخی از مسائل اجتماعی ناشی از این مدرن شدن فرهنگی عبارتند از بحران هویت در میان بسیاری از جوانان دختر و پسر، شکاف نسلی میان والدین و فرزندها، گرایش به مظاهر فرهنگ غرب، رواج خود محوری و خود خواهی، خشونت گرایی، تجمل گرایی، زر اندوزی و مشکلاتی دیگر.

بررسی عمیق و تفکر موشکافانه نشان می دهد که ایجاد این مشکلات، اگر چه دارای دلایل اجتماعی، اقتصادی و یا سیاسی است، اما علت اصلی بروز این مشکلات، فاصله گرفتن از ریشه های فلسفه اسلامی به عنوان پشتوانه فکری جوامع اسلامی است.

۱.فاصله گرفتن از فلسفه خودی، راه را برای پیشروی سایر فلسفه ها که ربط درستی با کلیت جامعه اسلامی ندارند باز می کند و در نتیجه:

۲.فاصله گرفتن از فلسفه خودی، فعالیتهای فرهنگی را مبتذل و کم مایه می کند.

۳.فاصله گرفتن از فلسفه خودی، موجب آن می شود که فعالیتهای فرهنگی با سایر اجزاء و عناصر فکری جامعه اسلامی تناسب نداشته باشند.

۴.فاصله گرفتن از فلسفه خودی، فعالیتهای فرهنگی را آسیب زا و مشکل آفرین می کند.

تمدن اسلامی بر پایه فکر و فلسفه اسلامی شکل گرفته است. پایه های تمدن اسلامی، تفکر فلسفی اسلامی است که آمیخته ای از عقل و نقل است و در فلسفه ملاصدرا به خوبی متجلی شده است. جهان بینی اسلامی نیز از فلسفه اسلامی تغذیه می کند و به وسیله آن غنی و پربار گردیده است. از نظر تاریخی همیشه تمام عناصر اصلی و مقومات جوامع اسلامی با فلسفه فکر آن مرتبط بوده است. اما در حال حاضر، ما در کشورهای اسلامی شاهد وضعیتی هستیم که در آن ارتباط فلسفه با سایر عناصر اجتماعی از جمله فرهنگ بسیار کم رنگ شده است. می توان گفت فرهنگ مدرن در جوامع اسلامی، در حال حاضر، بیش از آن که با فلسفه اسلامی به عنوان میراث گذشتگان و آباء فکری ما در ارتباط باشد، با فلسفه غرب در ارتباط است.

راه حلی که به نظر می رسد آن است که مسئولان فرهنگی در کشورهای اسلامی، اولا هر چه بیشتر به فکر و فلسفه خودی و اسلامی رجوع کنند و از آن بیش از پیش در فعالیتهای فرهنگی خود استفاده نمایند. برای تحقق این امر لازم است که:

۱.از نگاه سطحی به فرهنگ دوری شده و در هر فعالیت فرهنگی، به ریشه های فلسفی آن توجه شود.

۲.فلسفه اسلامی در جامعه بیشتر مطرح شده و با زبانی همه فهم، آموزش داده شود. در این آموزش، متولیان فرهنگی در تمامی سطوح، دانشجویان و دانش آموزان در اولویت هستند.

۳.برای آموزش فلسفه، از روش های نوین بهره گرفته شود و از روش تدریس مدرسی تنها اجتناب شود. زبان هنری در این زمینه تا حد بسیار زیادی می تواند به این منظور کمک کند.

۴.کشورهای اسلامی از تجارب یکدیگر در این زمینه استفاده نمایند و با انتقال تجارب به یکدیگر، فرایند ارتباط فکر فلسفی و فرهنگ را تسریع کرده و به آن عمق ببخشند.

۵. با برگزاری جلسات هم اندیشی در سطح ملی و بین المللی، راهکارهای ابداع مظاهر فرهنگی جدید از فلسفه خودی بررسی گردد.

منبع: خبرگزاری مهر

لینک کوتاه خبر: http://meftaah.com/news/۰۵2751
<script>