خانه / مبانی علوم انسانی اسلامی / فقه و مهندسی حیات بشری

فقه و مهندسی حیات بشری

حجت الاسلام یحیی عبدالهی: اگر «دین» را جریان هدایت و ولایت الهی بدانیم، «جامعه ایمانی» با حاکمیت ولایت الهی بر سه لایه «تفقه، علوم و دانش ها، مدل و برنامه های اجرایی» در جامعه محقق خواهد شد.

به گزارش روابط عمومی دبیرخانه مفتاح به نقل از خبرگزاری مهر، متن زیر یادداشتی از حجت الاسلام یحیی عبدالهی است که در  شماره ۱۷ فصلنامه علوم انسانی صدرا، چاپ شده است.

«ملاک و معیار علم»، محور گفتگوهای دانش «معرفت شناسی» است. امروزه با گسترده تر شدن چالش میان دو ساحت «علم» و «دین» و موانع پیش روی دستیابی به «علم دینی»، جامعه علمی – اعم از موافقین و مخالفین- به تأملات بیشتر حول ملاک و معیارهای «علم» و همچنین بازخوانی تعریف «دین» سوق پیدا کرده است. طبقه بندی علوم و معرفت ها و تعیین جایگاه و نسبت میان هریک، از جمله نتایج این قبیل مباحث است.

نکته حائز اهمیت در این میان، ضرورت جامع نگری و محاسبه تمام عوامل و عناصر دخیل، در نظام تحلیل معرفت شناسی است. یک مبنای معرفت شناسی آنگاه در تعیین ملاک و معیارهای علم و طبقه بندی آنها موفق خواهد بود که بتواند تمامی مؤلفه های تأثیرگذار در معرفت را به صورت نظام مند تحلیل کرده و از این طریق به شناخت حقیقت معرفت نائل آید. اصلی ترین مؤلفه ای که می بایست در نظام تحلیل تکوین و تکامل معرفت ملاحظه گردد، «توحید» و «الوهیت حضرت حق» و جریان «ولایت و سرپرستی» اوست، عنصری که جای خالی آن در مبانی معرفت شناسی قدیم ارسطویی و نظریه های جدید غربی محسوس است. از این رو معرفت شناسی، بدون ملاحظه «خدای متعال» و اقتضائات الوهیت و ولایت او، همان اندازه ناقص و مخدوش است که عناصر دیگری همچون «واقعیت»، «اراده و اختیار»، «امیال و عواطف»، «شرایط اجتماعی» را نادیده انگارد.

خداوند متعال بر تمام آفرینش احاطه دارد و الوهیت او بر گستره گیتی گسترده است و تمام مخلوقات از فیض و عنایت او قوام و هستی می یابند. الوهیت خدای متعال عام و فراگیر است «لایُمکِنُ الفِرار مِن حُکومَتِک»، اما جریان «ولایت و سرپرستی» او مخصوص اهل تسلیم و ایمان است «اللَّـهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ». جریان «ولایت الهی» بر همه عالم عرضه می شود و آنان که به این «ولایت»، تولی پیدا کنند به قرب و کمال و نور می رسند و آنان که اعراض کنند، داخل در «ولایت طاغوت» شده و در ظلمات سیر می کنند «وَالَّذِینَ کَفَرُوا أَوْلِیَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَی الظُّلُمَاتِ» ﴿البقره:٢۵٧﴾.

«ولایت الهی»، در مرتبه بعد، آداب و مناسک و قواعدی پیدا می کند که «شریعت» نام دارد. «شریعت»، طریق تولی به «ولایت الهی» و تقرّب به «توحید» است. از آنجا که اسلام، دین خاتم است، بی شک «شریعت» او نیز منبع هدایت و سرپرستی مومنین و جامعه ایمانی در طول تاریخ خواهد بود. اما فهم صحیح و عمیق این «شریعت» و عرضه آن بر جامعه ایمانی نیازمند دانشی تخصصی است که امروزه «فقه» این نقش را ایفا می کند. «فقه» در صدد فهم متعبدانه و قاعده مند شریعت اسلام و تبیین آن به اقتضای نیازمندی های هر عصر می باشد به گونه ای که نیازهای زمانه را در مسیر قرب و تعبد الهی هدایت کرده و بستر جریان «ولایت الهی» را بر تمام شئون فردی و اجتماعی مهیا سازد. با این مقدمه فشرده و اجمالی که ذکر آن برای ورود به بحث ضروری بود، به مبنای معرفت شناسانه «فقه» مروری خواهیم داشت.

«حجیت»، منطق و مبنای معرفت شناسی «فقه»

«فقه» از نخستین علوم و دانش هایی است که با ظهور اسلام پدید آمد. فقه شیعه بر دو پایه «قرآن کریم» و «سنت معصومین (ع)» استوار است و ایندو میراث گرانقدر، منبع و پشتوانه معرفتی دانش «فقه» به حساب می آیند. از این رو می توان گفت: هیچ دانش دیگری همچون «فقه»، دارای چنین پشتوانه معرفتی مستحکم و مقدسی نیست که بر حقایق متعالی آستان قدس ربوبی و معارف قدسی ائمه معصومین (ع) تکیه کرده و سعی دارد با «تعبد» به ولایت و «فهم قاعده مند» شریعت، این حقایق را در تمام شئون انسان و جامعه، سریان دهد. «فقه»، دستی بر عالم بالا دارد و دستی دیگر بر دنیا، معارف و حقایق را از منبعی متعالی دریافت می کند و به دست نیاز عالم مادون می سپارد. «فقه»، نقشی وساطت گونه میان «دین» و «دنیا» دارد و سعی دارد «دین» را در «دنیا» جریان دهد و همه عرصه های دنیا را در مسیر «ولایت و تقرب الهی» سامان دهد. «فقه» در پی آن است که «شریعت» را بی کم و کاست بفهمد و آن را ملاک «امیال، باورها و عمل» مکلفین خود قرار دهد. براین اساس، منطق حاکم بر فهم، در «فقه» اولاً بر تسلیم و تعبد و تولی، ثانیاً بر تقنین و قاعده مندی برای وصول به «شریعت» استوار است، که این فرایند، «حجیت» نام دارد.

ذکر این نکته ضروری است که «شریعت»، تمام شئون انسانی، اعم از سه حوزه «امیال، باورها و رفتارِ» انسان را پوشش می دهد و سه دانش «اخلاق، اعتقادات و احکام» را شامل می شود. هرچند «فقه موجود» عمدتاً در حوزه «احکام» که ناظر به «افعال مکلفین» است بسط پیدا کرده و دو حوزه «اخلاق و اعتقادات» با روش ها و متد دیگر دنبال شده اند، اما با ضرورت هایی که برای «تکامل تفقه دینی» وجود دارد و با توجه به ظرفیت ذاتی فقه برای حضور در دو عرصه دیگر، امروزه شاهد حرکت به سوی «فقه جامع» و «فقه اکبر» هستیم که تمام حوزه های معرفت دینی را با ضوابط اجتهادی به منابع دینی مستند سازد. براین اساس محدودیت ها و کاستی های «فقه موجود» – که ریشه در فاصله دستگاه فقاهت از منصب حاکمیت در تاریخ پیش از انقلاب دارد- را نمی بایست به پای ماهیت و جوهره «فقه» نوشت، بلکه ارزیابی جایگاه و توانایی های یک دانش می بایست بر اساس مبادی، مبانی و منطق آن صورت پذیرد. به فعلیت رسیدن ظرفیت های یک علم، تابع شرایط زمانه است از این رو نتایج و تعین فعلی یک علم نمی تواند ملاک صحیحی برای قضاوت نهایی درباره جایگاه معرفتی آن علم باشد، خصوصاً آنکه زمانه ما پس از انقلاب اسلامی تغییر کرده است.

تعریف «حجیت» با دو معیار «تعبد» و «تقنین»

«فقه» با «حجیت» ارزش پیدا می کند و فقیه در صدد به «حجیت» رساندن فهم و درک خود از «شریعت» است. فقیه، خود را در تخاطب با شارع می یابد و سعی دارد اولاً؛ با خلوص نیت و زدودن پیرای های فکری و احساسی، به بالاترین مرتبه تقوای معرفتی دست یابد و به تفسیر به رأی دچار نشود و تنها در صدد فهم مرادات شارع بوده و جز به استناد به او نیاندیشد. ثانیاً؛ قواعد و ضوابط فهم خود را تنقیح نموده و از طریق استنباط منضبط و قاعده مند، حتی المقدور به واقع شریعت دست یابد. براین اساس می توان گفت فقیه با دو معیار «تعبد» و «تقنین» به «حجیت» دست می یابد که از آثار این «حجیت»، تحقق «معذریت و منجزیت» برای فقیه خواهد بود.

به بیان دیگر، فقیه در صدد آن است که در مقام فهم شریعت، تسلیم شارع شود و همین تسلیم بودن که از طریق «تعبد روحی» و «تقنین نظری» – و یا به تعبیر دیگر- از ترکیب عقل عملی و عقل نظری حاصل می شود، مصبّ «حجیت» است. «حجیت» در حقیقت به معنای «تولیّ تام به مولای حقیقی» است که در رتبه بعد، با هدایت و «ولایت» مولا، همراه خواهد شد و معرفت صحیح به او اعطا می گردد. از این رو می توان فرایند دست یابی به «حجیت» را با «تولی و ولایت» تبیین نمود.

«فقه»، از منظر «واقع گرایی»، در صدد کشف واقع شریعت است و فقیه در صدد دست یابی به احکام واقعی است. حتی اگر احکام شرعی را مجعولات اعتباری شارع بدانیم، حقایقی هستند که در لوح محفوظ از استقرار و ثبات برخوردار اند و فقیه می کوشد به کشف آنها دست یابد. البته دامنه «حجیت» فراتر از «احکام واقعی» است؛ فقیه با دو معیار «تعبد» و «تقنین»، به «حجیت» نائل می آید چه به واقع احکام دست یافته باشد، چه اینکه با تمام بذل جُهد خود به خطاء رود. از همین رو منطق حاکم بر فقاهت را «حجیت» می نامیم و نه «واقع گرایی». منطق «حجیت»، هم با «واقع گرایی فلسفه و منطق» تفاوت دارد که ارزش معرفتی را بر مدار «تطابق با واقع» تعریف می کند و هم با مسلک «تصویب اشعری و معتزلی» که یا منکر احکام واقعی است و یا واقع را تابع اجتهاد فقیه می داند.

بنابراین «فقه» اولاً بر «شریعت» تکیه دارد که واقعیتی، ورای فهم و اجتهاد فقیه است. ثانیاً تمام همّت خود را صرف رسیدن به آن می کند. در اینصورت با احراز «تعبد» و «تقنین»، «حجیت» حاصل می گردد. براین اساس روشن می شود که شمردن «فقه» در زمره فنون و مهارت هایی که صرفاً کارکرد عملی دارند و ابزار حل مسائل و نیازهای عینی بشر هستند بی آنکه از معرفت واقعی بهره و نصیبی داشته باشند و با واقع نسبتی برقرار کنند! تا چه اندازه دور از آبادی است. حتی اگر «واقع» را محدود به موجودات تکوینی بدانیم، به گونه ای که دانش های اعتباری را «واقع گرا» ندانیم، بازهم «فقه» از جهات مختلف بر واقع تکیه دارد؛ اول اینکه مجعولات شرعی علاوه بر تعین در لوح محفوظ و قلب پیامبر (ص)، (کتاب و سنت) به نحو مکتوب نیز تنزل یافته و نزد امام معصوم حاضر است. ثانیاً تمام احکام و آموزه های شریعت بر مصالح و مفاسد واقعی استوار است. ثالثاً چنان چه گذشت، «شریعت»، امتداد «ولایت الهی» است و حقیقتی متعالی تر از «ولایت» خدای متعال در عالم وجود ندارد تا آنجا که می توان غیر از آن را اعتبار به حساب آورد.

مرحوم علامه طباطبائی(ره) در کتاب «رساله الولایه» – که به تعبیر آیت الله جوادی آملی بهترین و ارزشمندترین اثر علامه می باشد. – به تبیین مراتب این عالم پرداخته اند و با بهره گیری از مبنای اعتباریات، مناسبات عالم دنیا را ظاهری و اعتباری می دانند. ایشان معتقدند ازآنجاکه هر امر اعتباری، بر یک امر حقیقی تکیه دارد، تکیه این عالم نیز به حیات باطنی و اخروی است و راه گذر و عبور از اعتباریات این عالم و پیوست به دار بقاء و وصول به حیات طیبه اخروی، «ولایت» است.

طبق این مبنا آنچه بر حقایق متعالی و حیات اخروی تکیه دارد و از آستان ربوبی و ولایت و هدایت او نشأت گرفته باشد، امری واقعی و حقیقی است و باقی مناسبات دنیای منقطع از عوالم مافوق، اعتباریاتی بیش نیست. بر این اساس تردیدی باقی نمی ماند که «فقه» از آنجا که دانش فهم «شریعت» است و «شریعت» طریق منحصر جریان «ولایت»، اشرف علوم و معرفت ها است و علمی حقیقی تر از «فقه» وجود ندارد.
نکته دیگر اینکه استناد به شارع در «فقه» و استنباط حکم و وصول به حکم واقعی می بایست «قاعده مند» و مبتنی بر «ضوابط به حجیت رسیده» باشد که علم «اصول فقه» متصدی این امر است. از این رو «فقه»، کاملاً «متکی به پیروی از قواعد» است. اینگونه نیست که «فقه» در گرو «ابتکارات بدیع» بوده و از این رو «فنون و قواعد آن قابل انتقال و آموزش نباشد» و انتقال آن صرفاً «به مدد ابتکار و شمّ و قریحه» امکان پذیر باشد. همان گونه که گذشت، «قاعده مندی و تقنین» یکی از معیارها و شاخص های «حجیت» در فقه است؛ این امر تا اندازه ای اهمیت دارد که دانش دیگری به اسم «اصول فقه» در صدد بیان قواعد و ضوابط استنباط فقهی پدید آمده که آشنایی با آن نیازمند صرف وقت و حوصله و استعداد زیادی است، تا آنجا که می توان ادعا کرد «روش و منطق» هیچ دانش دیگری تا این اندازه، به صورت مستقل ملاحظه نشده و به این عمق و گستردگی بدان پرداخته نشده است.

البته «فقه موجود» به حوزه عمل و رفتار مکلفین نظر دارد و احکام تکلیفی آن ها را بیان می کند و پاسخگوی نیازهای مستحدثه است، اما نکته قابل توجه اینکه «پاسخگویی به نیازهای عینی و عملی» دارای جهت حق و باطل است؛ رفع نیازهای فردی و اجتماعی می تواند در بستر ولایت حقه صورت پذیرد، می تواند در بستر ولایت باطل. اگرچه التقاط ممکن است اما در نهایت و برایند، یک جهت حق یا باطل غالب می گردد. از این رو نیازها را می توان مطابق شریعت و تحت ولایت الهی پاسخ داد، و هم می توان مبتنی بر فرهنگ و ارزش های مادی و الحادی و تحت ولایت باطل، نیازها را رفع نمود. از این رو تأثیر مبانی ارزشی بر دانش ها و فناوری ها در مقام ارائه راه حل های عینی، کاملاً سرنوشت ساز و جهت دار است و به ارائه خطوط قرمز عملی محدود نمی شود.

همچنین «نظام نیازمندی های اجتماعی» قابل مدیریت و هدایت است به گونه ای که نیازهای جامعه ایمانی با نیازهای جامعه الحادی در شکل متکامل ایندو جامعه، جز در عناوین جامع انتزاعی، اشتراکی نخواهند داشت. براین اساس «فقه» با تمسک به شریعت، پاسخگوی نیازهای مستحدثه است و در مقابل، دیگر فراورده های غربی، مبتنی بر اهداف و ارزش های تمدن غربی، به این نیازها پاسخ می دهند. هرچند هردو پاسخگو هستند اما پاسخ ها یکسان نیست و برخی حق اند و برخی باطل.

جریان «منطق حجیت» بر «نظام معرفت های بشری» با محوریت «معرفت های دینی»

اگر «فقه» را به ماهیت و جوهره اصلی آن بشناسیم و محدودیت های تعین فعلی آن را به حساب جوهره «فقه» نگذاریم می توان گفت: «فقه» عبارت است از «دانش استنباط معارف از منابع دین با پیروی از منطق حجیت». اما «فقهِ» موجود بدلیل بستر تاریخی تکوین و تکامل خود که در دوران انزوای شیعه از مناسبات حکومتی تولد و رشد یافته، بر مدار «مقیاس فردی» شکل گرفته است و سعی دارد احکام تکلیفی «آحاد مکلفین» را استنباط کند. امروزه با تحقق حکومت دینی و ضرورت حضور «دین» در صحنه «مدیریت اجتماعی»، تفقه دینی نیز می بایست سرپرستی و هدایت شئون مختلف جامعه را بر عهده گیرد که این امر، تنها از طریق «نظام معرفت دینی» امکان پذیر است. به بیان دیگر «هدایت و سرپرستی دینی» بر جامعه در گرو دستیابی به علوم و دانش های دینی است که در مجموع، «عقلانیت اجتماعی» را سامان می دهد. «نظام معرفت بشری» نیز آنگاه دینی خواهد شد که ذیل چتر «ولایت دینی» قرار گیرد و حوزه های مختلف معرفت های بشری با محوریت «معرفت های دینی» بازتعریف شوند. بنابرآنچه گذشت، «منطق حجیت» می-بایست از طریق «معرفت های دینی»، بر کل معرفت های بشری سریان پیدا کند و همه دانش ها و معرفت ها به حجیت برسند.

براین اساس ضرورت دارد «فقه» موجود در گام اول، از دو ناحیه «مقیاس» و «دامنه»، تکامل پیدا کند؛ اولاً «تفقه» می-بایست به عرصه های اجتماعی و حکومتی ورود پیدا کند و از مقیاس فرد به مقیاس جامعه و حکومت ارتقاء یابد، ثانیاً دامنه و گستره آن می بایست از محدوده «احکام تکلیفی» به گزاره های «توصیفی» و «ارزشی» بسط یابد و حوزه «اخلاق» و «اعتقادات» را نیز شامل شود و اینگونه، «نظام معرفت دینی» به حجیت برسد.

بنابراین «فقه مطلوب و بالنده» می بایست هسته مرکزی «منظومه معرفت بشری» را مستند به کتاب و سنت ارائه دهد و در گام بعد، این معرفت های دینی در لایه «علوم و دانش ها» امتداد یابد و در حلقه سوم نیز به «مدل ها و برنامه های اجرایی» در صحنه مدیریت اجتماعی فراوری شوند.

به بیان دیگر، اگر «دین» را جریان هدایت و ولایت الهی بدانیم و دامنه آن را تمام شئون فردی و اجتماعی انسان به حساب آوریم، «جامعه ایمانی» با حاکمیت ولایت الهی بر سه لایه «تفقه، علوم و دانش ها، مدل و برنامه های اجرایی» در جامعه محقق خواهد شد. در نتیجه، منظومه معرفتی منسجمی بدست خواهد آمد که آهنگ پرستش و عبودیت الهی بر تمامی آن گسترده شده باشد. در اینصورت «فقه» که در کانون هدایت گر این نظام معرفت بشری جای دارد، «حجیت» را در تار و پود این نظام معرفتی تسری خواهد داد. اگر بپذیریم که «الاسلام هو الحکومه» و «الاسلام یقود الحیاه»، «تفقه دینی» می بایست نبض تحولات اجتماعی را در دست بگیرد و به جای صرفاً «پاسخ گویی به مسائل مستحدثه»، به حضور «فعال و حادثه ساز» در صحنه اجتماعی و بین المللی مبدل گردد، به جای «همگامی با تحولات زمانه»، زمانه را با خود همگام سازد، و در یک جمله؛ «فقه»، مهندسی حیات بشری و منظومه معرفتی را برعهده خواهد گرفت.

منابع:

۱. طباطبایی، سید محمد حسین، شیعه، به کوشش سید هادی خسروشاهی، چاپ دوم، قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۷.

۲. مجموعه رسایل، به کوشش سیدهادی خسروشاهی، چاپ دوم، قم: بوستان کتاب، ۱۳۸۸

۳. مطهری، مرتضی، امامت و رهبری، چاپ دوم، صدرا، اردیبهشت ۱۳۶۴.

۴. جوادی آملی، عبدالله، شرحی بر رساله الولایه علامه طباطبائی، میراث جاویدان، سال دوم، شماره دوم.

۵. تسنیم، چاپ هشتم، قم: اسراء، زمستان ۱۳۸۸.

۶. صفار، محمد بن حسن، بصائر الدرجات فی فضائل آل محمّد صلّی الله علیهم‏، قم‏: مکتبه آیه الله المرعشی النجفی‏، ۱۴۰۴ ق‏

۷. ابن شهر آشوب مازندرانی، محمد بن علی، مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، قم‏: علامه‏، ۱۳۷۹ ق‏

لینک کوتاه خبر: http://meftaah.com/news/۲۳2944
<script>