خانه / عرصه فرهنگ و تربیت / زنان و خانواده / غفلت از بُعد ایدئولوژیک اسلام مانع از فهم سبک زندگی اسلامی می‌شود

غفلت از بُعد ایدئولوژیک اسلام مانع از فهم سبک زندگی اسلامی می‌شود

دکتر فریبا علاسوند، عضو هیئت علمی مرکز تحقیقات زن و خانواده: غفلت از بعد ایدئولوژیک و برنامه‌ساز دینی مانند اسلام، مانع از فهم سبک زندگی در پارادایم اسلام خواهد بود.

عوامل متعددی که به توسعه فرهنگ و ساختارهای وابسته به فردگرایی، انسان محوری و خویشتن خواهی دامن زده اند، سبکی یکسان از زندگی را برای بشر فراهم آورده اند که به تدریج دینداران را در تضاد با پیرامونشان کشانده است. برای خروج از این وضعیت، لازم است اصول حاکم بر زندگی دیندارانه، بازخوانی و ساختارسازی شوند؛ چه آن که نادیده انگاری هر اصل، پیامدهای کمی و کیفی قابل مشاهده دارد. در این مجال، ضمن تفکیک میان بررسی جامعه شناختی و گفتگوی دینی درباره سبک زندگی با نگاهی هنجارشناسانه به تبیین سه اصل محوری قناعت، پرهیز از مسیر لهوی در زندگی و باور به وجود مرزبندی میان حق و باطل پرداخته شده است. دستاورد این تحقیق، ضمن ساخت شکنی از موضوع این نکته را اثبات می کند که بدون حاکمیت اصول فوق، جهت دهی ساختارها بر اساس، سبک زندگی آنها و اصلاح ریختار ذهنی و تربیتی افراد و خانواده ها، ایجاد سبک زندگی دیندارانه عملی نیست.

مقدمه

سبک زندگی در حوزه مطالعات فرهنگی، به مجموعه رفتارها و الگوهای کنشهای هر فرد که معطوف به ابعاد هنجاری و زندگی اجتماعی باشد اطلاق می‌شود و نشان دهنده کم و کیف نظام باورها و کنشهای فرد است. سبک زندگی را می‌توان در تمامی  کنشها و رفتارهای فرد و در تعاملات و ارتباطات وی با دیگران، طبیعت و به طور کلی محیط اجتماعی اطراف وی که معمولا قابل مشاهده، توصیف و اندازه گیری است، ملاحظه و مشاهده کرد. در این معنا، سبک زندگی راهی است برای تعریف ارزشها، نگرشها و رفتارهای افراد که اهمیت آن برای تحلیلهای اجتماعی روز به روز افزایش می‌یابد.

اگرچه مطالعه اندیشه های کسانی نظیر کارل مارکس، ماکس وبر، گئورگ زیمل، تورشتاین وبلن و آنتونی گیدنز نشان می ‌دهد سبک زندگی و تحولات آن، موضوع مباحث زیادی در علوم اجتماعی بوده است، اما این بحث به عنوان یک موضوع تحلیل گر در اندیشه پساساختارگرایانی نظیر بوردیو و بودریار مورد توجه قرار گرفته است. بوردیو این نکته را توضیح می دهد که هر طبقه ای ریختار مخصوص به خود و سبکهای زندگی همگانی را به وجود می  آورد همگانی شدن به حدی در تغییر باورداشتهای آدمی اثر دارد که گاهی می تواند یک ضد ارزش را در حوزه شناختی و عاطفی افراد، ارزش بنمایاند، چنان که آمده است: «زمانی که بلا و بدی عمومیت بیابد، عادی و حتی شیرین می‌شود.»

افزون بر جامعه شناسی، اخلاق و روانشناسی نیز به ابعاد روانی و جسمی سبک زندگی توجه دارند. از میان روانشناسان، آلفرد آدلر و پیروان او همچون؛ کرت آدلر، لیدا سیچر، الکساندر مولر، سوفیا دوریس، آنتونی بروک، اروین وکسبرگ، الکساندر نؤر، سوفیا لازار فلد، آیدا لوی، فردیناند برم بام و دیگران، به تفصیل به موضوع سبک زندگی پرداخته اند.

از این رو، موضوع سبک زندگی به دلیل گستره نفوذ تحلیلش درباره عقاید، عادات، انتخابهای مردم از یکسو و قدرت هنجارآفرینی اش از سوی دیگر، اهمیت زیادی دارد. از جهتی دیگر، ادیان الهی درباره اکثر اشیا یا اشخاصی که اطراف آدمی را پر کرده اند و بسیاری از رفتارهای وی، احکام، دستورالعمل و تقسیم بندی به درست و غلط یا خیر و شر دارد. بنابراین نگاه هنجاری دین به سبک زندگی آدمیان، پیگیری این موضوع از نگاه دیندارانه را با اهمیت‌تر می‌کند.

گفتنی است این نوشتار به ارائه هنجارهای جزئی در سبک زندگی دینی نمی پردازد و تنها بر ضرورت فهم نگرش هنجارشناختی به سبک زندگی پرداخته و به این پرسش می‌پردازد که آیا با نگاه دینی، اصول کلی‌ای برای برپایی سبک خاصی از زندگی وجود دارد یا خیر. فرضیه ما این است که دست کم، سه اصل محوری در این باره وجود دارد که هنجارهای متفاوتی در زندگی دیندارانه می آفریند؛ اصولی که افزون بر هنجارسازی می توانند تحلیل‌گر مؤثری برای فهم زندگی افراد در جامعه دینی باشند. این اصول از این قرارند: ۱. قناعت ۲. پرهیز از مسیر لهوی در زندگی ۳. باورداشت نظام حق و باطل.

بیان مسأله

سبک زندگی به عنوان یک مصطلح جامعه شناختی خُرد، ظرفیت تقید به دینی بودن را دارد و همچنان که اصول کلی لیبرالیسم مانند فردگرایی و استقلال، سبک خاصی را برای زندگی بشر رقم می زند و الزاماتی مانند تکنولوژیهای ارتباطی، روش خاصی را بر زندگی آدمی تحمیل می کنند، دین نیز با توجه به اصول بنیادی و اهداف خاصش، سبکی از زندگی طلب می کند که با همان اصول و اهداف سازگار است.

سبک زندگی به مثابه یک موضوع جامعه شناختی، از این رو برای تحلیلگران دینی اهمیت می یابد که نشان می دهد چگونه ارزشهای یک طبقه اجتماعی – که اغلب طبقه مسرفان و مترفان می باشد – با رفتارهای معطوف به مدگرایی یا تنوع طلبی بر همه سطوح اجتماع مسلط می شود. مهمترین نوع تسلط در چنین تحلیلهایی، سلطۀ طبقاتی است و زمانی محقق می‌شود که سبکهای زندگی، ذائقه‌ها، داوریهای زیبایی شناختی و آداب اجتماعی طبقات مسلط به لحاظ اجتماعی مشروع و غالب شود.

خانواده، نقطه کانونی در بازتولید سبکها است که اساسی ترین و اولین نهاده های ذهنی در محیط آن پدید می آیند و رفتارها درونی می شوند. گفتنی است سبک زندگی در تحلیل جامعه شناختی توصیفی و تحلیلی و در رویکرد دینی بیشتر هنجاری است. به عبارت بهتر، تحلیلگران دینی از این موضوع ساخت شکنی کرده اند. این گفته شاید به مذاق اندیشورانی که به نظریه های جامعه شناسی و روشهای تحلیل موضوع دلبستگی دارند، خوش نیاید.

کسانی که به پیروی از افکار برخی جامعه شناسان نظیر پارتو، الهیات ادیان را انتزاعی و غیربرانگیزاننده می‌دانند که نمی تواند مردم را در اجتماع دنبال کاری بفرستد، چنان که برخی دیگر معتقدند هر قدر دین جنبه ای خصوصی تر پیدا کند و ملاحظات مذهبی از ملاحظات دیگر انفراد پیدا کنند شخص می تواند با گروه های بیشتری پیوند برقرار کند، این همان تساهل و مدارایی است که همواره از دینداران خواسته شده که باید به پای آن، همۀ دیانت خویش را فرو ریزند، بدون آن که جهان غیرمذهبی و ساختارهای کوبنده آن، برای مدارا با دینداران، برنامه‌ای پیش روی خود نهند. این در حالی است که هویت مذهبی، هویتی هنجارین است نه توصیفی، در واقع هویت دینی آرمانی است که برای تحقق آن باید کوشید و ارزشهای وابستۀ آن را پدید آورد. از میان رفتن حساسیتهای مذهبی افراد و از میان رفتن مذهب به عنوان عامل تعیین کننده در اتخاذ سبک و روش زندگی، این هویت را از عینیت می اندازد.

کنش متقابل جهان مذهبی و غیر مذهبی درباره سبک زندگی

در دهه ۱۹۶۰، تغییر مهمی در نگرشهای رهبران مذهبی جهان مسیحیت پدید آمد که بر اساس آن، از جهان دنیوی و ارزشهایش مشتاقانه استقبال کردند. واتیکان دوم، کاتولیکها را تشویق کرد تا به جهان مدرن، وظائف و ارزشهای مربوط به آن توجه کنند. جهان سکولار با استناد به اسناد بین المللی که مذهب را مانعی بر سر راه همسان‌سازی فرهنگی، اقتصادی، حقوقی … می‌دانند، با تأثیر مذاهب در سبکهای زندگی مردم مخالفت می کند. سکولاریزم با استفاده از قدرت جهانی سازی، ضربه مهلکی به فرآیندهای مذهبی وارد می کند. جداسازی اقتصاد از اخلاق و تهی سازی زندگی اجتماعی – به خصوص در بُعد اقتصادی – از مفاهیم اخلاقی، بعد متافیزیکی زندگی بشر را نابود کرده و حیات ادیان را در زندگی بشر تنگ‌تر نموده است، البته این سخن به آن معنا نیست که دین قدرت خود را از دست داده است.

چنان که کاستلز معتقد است؛ دین یکی از مهمترین عناصر هویتساز است که می‌تواند مقاومت ایجاد کند و هویت دینی یکی از معنابخش‌ترین هویتهایی است که به احتمال خیلی زیاد در رویارویی و تضاد با ارزشهای جهانی شدن پیدا می شوند. روشن است که مردم صرفاً به واسطه نقد عقلانی از دین، از ایمان به خدا دست نمی کشند، ولی اگر زندگی روزمره به صورتی تغییر کند که مردم گمان کنند ایمان با زندگی دنیوی آنها تناسب ندارد (بسیاری از آنها) دین را رها خواهند کرد. بر این اساس، به موازات گفتگوهای نظری درباره دین، جاری ساختن دین در زندگی، کنش دینی و رویارویی آن را نیرومندتر می سازد.

غفلت از بعد ایدئولوژیک و برنامه ساز دینی مانند اسلام، مانع از فهم سبک زندگی در پارادایم اسلام خواهد بود. تئوریهای اسلام سهم دین و دنیا و جایگاه دنیا و آخرت را معلوم کرده اند که بی تردید این امر باید خود را در سبکها و صورتهایی که برای زندگی برمی گزینیم، نشان دهند. سبک سازی، این فرصت را به مسلمانان می‌دهد که زندگی دینی را در نسل خود بازتولید کنند؛ نسلی که در حال حاضر فرصتی برای درونی کردن عناصر فرهنگ زادگاه ملی و خاستگاه مذهبی – حتی فرهنگ خانوادگی – خود ندارند.

اصول سبک زندگی غیر مذهبی

آن چه در این مجال بر آن تأکید می شود، این است که گستره سبک زندگی فقط شامل حرکات فردی، خانوادگی، اجتماعی و معناشناسی آنها نیست. عمل انسانی، نمود خارجی امیال، هواها و اراده‌ها، شناختها و باورداشتها است. نمی توان تحرکی خارجی در انسان مشاهده کرد که ناشی از یک یا چند عامل از عوامل فوق نباشد. سبک زندگی، شکل و نمود امور فوق در عینیتهاست که اطراف انسان را پرکرده اند. براساس همین پیش فرض است که آدمیان، درباره باورها و اعتقاداتشان از طریق چگونگی انتخاب وسایل زندگی و نوع چیدمان آنها، چگونگی برگزاری مراسم آئینی و… قضاوت می  شوند. اگر چنین است، آنگاه می توان گفت که سبک زندگی زائیده چارچوب فکری (حوزه شناختی) و نیروهای انگیزشی (حوزه عاطفی) آنهاست.

حوزه شناختی هر کس، بسیار تعیین کننده و درونی است، اما حوزه عاطفی تحت تأثیر عوامل بیرونی قرار دارد. به همین جهت، برای هرگونه تحلیل گزینشهای مردم درباره سبک زندگی، تغییر یا اصلاح آن باید حوزه های شناختی افراد را بررسی کرد تا معلوم شود آنها در چه پارادایمی می اندیشند و براساس چه باورها یا ناباورهایی دست به انتخاب می زنند و محیط خود را شکل می دهند. به نظر می‌رسد گفتگو در مورد سبک زندگی، پیش از گفتگو درباره حوزه های شناختی و عاطفی افراد، فایده چندانی نداشته باشد.

بنابراین اصلاح سبکها در زندگی روزمره مردم، بدون اصلاح بنیانها امکان پذیر نیست. این امر، دقیقا همان چیزی است که در تبارشناسی سبک زندگی غربیان به دست می آید. ریشه‌یابی باورها و هواها و رفتارهای انسان غربی، ذهن تاریخی را به گذشته کهنی سوق می دهد که در آن، طبقه‌ای از سوفسطائیان پدید آمدند. کسانی که در مقابل ایدئالیسم و فضیلت باوری سقراط، رئالیستی انسان محور بنا نهادند که بیش از توجه به مکتب عقلی – اخلاقی سقراط و شاگردانش نسبت به انسان، به زندگی اجتماعی آدمی با محوریت رفاه و لذت اهمیت دادند. آنان، مردانی بودند که نوع زندگیشان، خبر از ایجاد دوره ای جدید از زندگی مبتنی بر اومانیسم و فردگرایی می داد. اگرچه اغلب سخنان آنان در راستای تربیت مردم برای خدمت به جامعه و تمرین فضیلت شهروندی بود، ولی (آنان) مردانی فردگرا به معنای واقعی بودند. سوفیستها مدعی بودند که واقعیات عینی زندگی را می شناسند و زندگی عملی با آنچه فلاسفه در تئوری پردازیها و پیچ و خمهای نظری می بینند، تفاوت بسیار دارد. واقعیتها آدمیان را به عملگرایی‌ای می خواند که انسان از فراخور آن به نیک بختی و لذت بیشتر دست می یابد، تفکری که در یک فرآیند پیچیده، نظم اخلاقی را به سوی خوشی هرچه بیشتر (به جای ریاضت نفس) تغییر داد.

انسان گرایی مقتدرانه و لذت محور که طبعاً با مفهومی گسترده و خاص از آزادی در هم می آمیزد. ورنر از سوفیستی گزارش می کند که در نفی اخلاق شهروندی در دولت شهر آتن به سقراط می‌گفت: آرمان من این است که آزاد باشم تا هر چه دلم خواست بکنم.» عبارت دیگری که در این رابطه قابل استناد است، عبارتی از آنتیفون می باشد که گفته است: یگانه معیار طبیعی رفتار انسانی، سودمندی، مطبوعی و لذت است.» اگرچه سوفیسم را مکتب پوچ انگاری می دانند، در نگاهی دیگر – به ویژه در زمان پیدایش – رئالیسمی بود که انسان و جهان پیرامون آن را به ماده مرئی و لذت آفرین فروکاست.

انسان محوری سوفیستی با رویکرد مادی و میل لذت گرایانه، در تاریخ غرب دچار جذر و مدهایی بوده است، اما در دوره مدرن به طرز نیرومندی باز احیاء گردید. این تولد دوباره، از سرچشمه های تحول معرفتی (پیدایش فلسفه ابژکتیو یا فلسفه های علمی – تجربی)، تحول علمی و هژمونی فیزیک، انقلاب صنعتی و تغییر شگرف اقتصادی، بهره برد و توانست با تولید ساختارهای متعدد تا عمق سنتها و آداب زندگی، فهم ها و منطق های خرد و کلان، شیوه های زیست مردم کوچه و بازار تا چیدمان اسباب و اثاثیه منزل پیش رود. دلیل این امر، نگرشهای انسان مدارانه بسیار پراگماتیستی بوده که در تلاشند تا دانشها را به سمت تسهیل زندگی بشر و رساندن او به اوج کامیابی و موفقیت سوق دهند. در این راستا، هر چیزی – حتی اگر لازم باشد ارزشها نیز – متناسب با این عمل گرایی تغییر می‌کنند. از نظر منتقدان غربی، عقلگرایی در دوره مدرن نیز دچار تغییر می شود. هورکهایمر می نویسد: عقل دیگر در اینجا اصل معنوی ذهنی نیست بلکه، سخن بر سرگونه ای از کنش یا عمل ویژه است که هدف آن، چیرگی تکنیکی بر طبیعت است. اگر چه از نظر آنها، ما هر چه بیشتر برای چیره شدن بر طبیعت دستگاه اختراع کنیم، اگر لازم باشد که به زندگی ادامه دهیم، باید به همان اندازه در خدمت آنها باشیم.

اصول حاکم بر سبک زندگی دینی

در این چرخش، بیش و پیش از هرچیز، اصول زندگی در قرائت دانشمندان، سیاست مداران و سپس آدمی ان تغییر کرده است. در بستر این تحول ساختاری یا مهمتر از آن، دگرگونی پارادایمی، تغییر مفاهیمی مانند آزادی، لذت، رنج و به پیروی از آن، تغییر سبک زندگی گریزناپذیر است. به همین جهت به نظر می رسد بحث اصلی درباره سبک زندگی به بحث از چارچوبهای کلان رجوع می کند و آنچه در طراحی الگوی اسلامی  از سبک زندگی مؤثر است، فهم چارچوبها یا اجزای اصلی گفتمان اسلام درباره آن است. سه رکن اصلی برای این الگو، می توان مطرح ساخت: ۱. قناعت ۲. پرهیز از مسیر لهوی در زندگی ۳. باور به وجود مرزبندی میان حق و باطل.

قناعت به معنای اکتفا به کفاف و یک مبنا برای شکل دادن به زندگی است که در وهله اول، یک خصلت درونی زاینده است (نهج البلاغه، ح ۵۷ ) و به فرد احساس رضایت از زندگی و آرامش می بخشد. برای همین، فرد قانع، فرد شاکر است. شکر که در واقع سرمنشأ رضایتمندی فرد در زندگی می شود، ابتدا در قلب پدید می آید ولی سپس فرد را به انتخاب بهترین واکنش در قبال نعمتها و داشته‌ها سوق می دهد. بهترین واکنش نیز در جای خود از استهلاک نیرو و امکانات و تباه کردن داشته ها جلوگیری می کند. برای مثال؛ فرد قانع از دارایی خود به هر اندازه که هست، خشنود است و خود را به عنوان پاسدار نعمت، موظف به حفاظت و مدیریت همان مقدار می داند. این عبارت به دو معناست: اول آنکه احساس بی نیازی درونی در فرد همیشگی است. دوم آنکه فرد همواره می کوشد دارایی عینی و بیرونی را هم پاس داشته و برای آن برنامه ریزی کند، زیرا شکر یعنی گزیده‌ترین واکنش در قبال نعمت.

از آن رو که انسان قانع، همواره در امور مادی به آنچه دارد می نگرد، به زمانی که در اختیارش قرار گرفته فکر می کند، به همسر و فرزندی که پیش روی او هستند نظر دارد… می داند که با چه واقعیتهایی روبرو است و قدرت شناسایی نقاط ضعف و قوت را داشته، می تواند برای عینیتها برنامه ریزی کند و از این حیث، نگرشی آبژکتیو دارد. برای ابژه ها  همواره می توان پیشبینی حداکثری کرد و با اطمینانی نسبی برنامه ریزی نمود.این، در حالی است که فرد غیر قانع به طور دایم در آمال و آرزوها اندیشه می‌کند.(نهج البلاغه، ح ۳۴).

آمال و آرزوها وجود ندارد و برای نداشته ها، برنامه ریزی بسیار خیال پردازانه است. به همین دلیل فرد غیرقانع به طور دائم فرصت سوزی می کند و خود را در این باره متهم نمی داند. سوژه موهومی است که می‌تواند منشأ «دیگری» باشد، «دیگری» متهم در از دست دادن فرصتها نارضایتی‌ها و ناسازگاریهای خانوادگی و اجتماعی باشد. در مقیاس کلان، تراکم این نارضایتی ها به نابردباریهای اجتماعی و ضعف مدارای مردمی و حتی تمردهای سیاسی بینجامد.

از سوی دیگر جهان بینی کلان‌نگر فرد قانع، جهان بینی نعمتگراست. جهان بینی نعمت‌گرا، انسان شاکر می سازد نه انسان شاکی. اضطراب، دیگربینی آزارنده ای که در اخلاق، نامش را چشم و همچشمی یا حسد می گذارند، میل به تنوع طلبی و احساس نیاز به تحول دائمی در ابعاد زندگی مادی را ایجاد می کند و بلندپروازیها که معمولاً به فرد احساس شکست و ذلت می‌چشانند. از نتایج روانشناختی جهان بینی غیر نعمتگراست که فرد غیرقانع از آن روزن به هستی می نگرد.

در چنین بستری است که سرمایه داری می تواند شیوه زیست مردم را بر پایه مصرفگرایی مریض گونه، پاساژگردیهای سرسام آور و تغییر دکوراسیونهای بی پایان، قرار دهد. فرهنگ رقابتی، زاییده این گونه وضعیتی است که در آن، انسانها ارزششان را در مقایسه با ارزش دیگران می سنجند و هر کسی پیوسته در تکاپوی آن است که از همسایگانش پیشی بگیرد.

به نظر تورشتاین وبلن، مصرف چشمگیر، تن آسایی چشمگیر و نمایش چشمگیر نمادهای بلندپایگی، وسایلی هستند که انسانها با آنها می کوشند تا در چشم همسایگان برتر جلوه کنند و در ضمن، برای خودشان نیز ارزش بیشتری قایل شوند. آداب و شیوه های زندگی اشراف منشانه با ضابطه تن آسایی و مصرف چشمگیر سازگاری دارند. مصرف چشمگیر کالاهای گرانقیمت، وسیله آبرومندی برای نجیبزادگان تن آسایی است.

از نظر وبلن، علت مصرف انواع کالاها نه معاش، بلکه ایجاد مبنایی برای تمایزات تبعیض آمیز میان مردم است، تمایزاتی که برای ایجاد حسادت طراحی شدهاند. مالکیت چنین کالاهایی، به صاحب آنها شأن و منزلتی عالی تر می دهد. مردم در هر طبقه اجتماعی دیگر برای تصمیمگیری در این مورد که چه کالاهایی را مصرف کنند از رفتار طبقه تن‌آسا در نوک قله نظام قشربندی تقلید می‌کنند. او می‌گوید که تن آسایی (فراغت) یا استفاده غیر سازنده از وقت، شیوه ای قدیمی برای برقراری تمایزات تبعیض آمیز میان مردم بوده است، یعنی مردم وقت خود را متظاهرانه تلف می کردند تا شأن و منزلت اجتماعیشان را بالا برند.

در دوران مدرن، مردم برای آن که چنین تمایزاتی ایجاد کنند، متظاهرانه مصرف می کنند، (یعنی به جای وقت، کالاها را تلف می‌کنند). خریدن کالاهای گران، هنگامی  که اجناس ارزانتر همان اهداف را تحقق می بخشند مثالی از تلف کردن در حوزه کالاهاست. به این ترتیب، ملاحظه می شود چگونه این رفتار به سرعت در طبقه متوسط شهری – که بزرگترین طبقه در اغلب کشورهاست – بازتولید می‌شود و ارتش فعالی با ارزشهای پیدا و پنهان اخلاق سودگرا برای نظام سرمایه داری، به صورت کاملاً آرام پدید می آید. در مقابل، تربیت انسانهای قانع، به معنای از میان رفتن نیروی انسانی کافی برای نظام اقتصادی‌ای است که بر پایه تولید انبوه، مصرف انبوه و سود انبوه تر استوار است.

 

منبع: خبرگزاری مهر

لینک کوتاه خبر: http://meftaah.com/news/۲۸2652
<script>